دل ميگه دلبر مياد


+ ارزش

رد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: پدر انگشتانم کی رشد می کند؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود دوستت دارم پدر

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم

نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

 


نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خدا

به نام خدا


ماجراهای سفر من وخدا

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم. یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم. حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم. بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.و ما باز رفتیم و رفتیم.. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.و مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند.. من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.. این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،رکاب بزن....”


نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ درک

درد انسان، درد انسان متعالی تنهایی و عشق است.      دکتر 

 

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نگاه

عاشقان ترین نگاه، نگاه به پدر ومادر در هنگام غذاخوردن است امتحان کنید.

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دوست د اشتن

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیثوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر بزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگان با آن اوج می گیرد .

عشق جوششی است یک جانبه به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک «خود جوشی ذاتی » است از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره یکدیگر را می تواند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند احساس می کنند همدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست- فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بنند و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس «آشنا شدن » است که «خودمانی » می شوند.

دو روح نه دو نفر که ممکن  است دو نفر در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن بکنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم می بییند که به همین دشت مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست اما «دوست داشتن» در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود قلعه بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق است.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق است.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داستن لطیف و نرم است ودر عین حال پایدار و سر شار از اطمینان.

عشق همواره باغ شک آلوده است و دوست اشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر عشق هر چه دیر تر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نیرویی در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد .

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن «همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.

 

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.

                                                   دکتر

                                                                

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

انسان به چیزی می رسه یا دست پیدا می کنه

                                                           که لیاقت وشایستگی رو داشته باشه

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خدا

لحظات شادی 

               خدا را ستایش کن

لحظات سختی

                   خدا را جستجوکن

لحظات ارامش

                    خدا را مناجات کن

لحظات درد آور

                    به خدا اعتماد کن

                                                و در تمام لحظات خدا را شکر کن


نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

خدايا جانم را به تقديرت ارام به قضايت خشنود به ياد ودعايت شيفته به برگزيده اوليايت با محبت به هنگام نزول بلايا سختی ها صبورو بردبار بر نعمتهای گستردهات سپاسگذار بر تمام نعمتهايت ياداور و به بشارت ديدارت مشتاق وتوشه گيرنده تقوا برای روز پاداشت قرار ده

نویسنده : محسن يعقوبي ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد